طریقه شناسایی کالای چینی از روی بارکد
بارکد آن محصول شماره های 690 تا 695 باشد آن محصول چینی است
471 is Made in Taiwan
00-13: USA & Canada
20-29: In-Store Functions
30-37: France
40-44: Germany
45: Japan (also 49)
46: Russian Federation
471: Taiwan
474: Estonia
475: Latvia
477: Lithuania
479: Sri Lanka
480: Philippines
482: Ukraine
484: Moldova
485: Armenia
486: Georgia
487: Kazakhstan
489: Hong Kong
49: Japan (JAN-13)
50: United Kingdom
520: Greece
528: Lebanon
529: Cyprus
531: Macedonia
535: Malta
539: Ireland
54: Belgium & Luxembourg
560: Portugal
569: Iceland
57: Denmark
590: Poland
594: Romania
599: Hungary
600 & 601: South Africa
609: Mauritius
611: Morocco
613: Algeria
619: Tunisia
622: Egypt
625: Jordan
626: Iran
64: Finland
*690-695: China *
70: Norway
729: Israel
73: Sweden
740: Guatemala
741: El Salvador
742: Honduras
743: Nicaragua
744: Costa Rica
746: Dominican Republic
750: Mexico
759: Venezuela
76: Switzerland
770: Colombia
773: Uruguay
775: Peru
777: Bolivia
779: Argentina
780: Chile
784: Paraguay
785: Peru
786: Ecuador
789: Brazil
80 - 83: Italy
84: Spain
850: Cuba
858: Slovakia
859: Czech Republic
860: Yugoslavia
869: Turkey
87: Netherlands
880: South Korea
885: Thailand
888: Singapore
*890: India *
893: Vietnam
899: Indonesia
90 & 91: Austria
93: Australia
94: New Zealand
955: Malaysia
977: International Standard Serial Number for Periodicals (ISSN)
978: International Standard Book Numbering (ISBN)
979: International Standard Music Number (ISMN)
980: Refund receipts
981 & 982: Common Currency Coupons
99: Coupons
*DO NOT BUY FOOD PROCESSED IN CHINA , HONG KONG , VIETNAM AND
THAILAND !!! no food inspection!!!*
شام آخر
لئوناردو داوینچی هنگام كشیدن تابلوی شام آخر دچار مشكل بزرگی شد
می بایست نیكی را به شكل عیسی و بدی را به شكل یهودا، از یاران مسیح
كه هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت كند، تصویر می كرد. كار را نیمه
تمام رها كرد تا مدل های آرمانیش را پیدا كند.
روزی در یك مراسم همسرایی، تصویر كامل مسیح را در چهره یكی از آن
جوانان همسرا یافت . جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره اش
اتودها و طرح هایی برداشت.
سه سال گذشت . تابلو شام آخر تقریبأ تمام شده بود؛ اما داوینچی هنوز
برای یهودا مدل مناسبی پیدا نكرده بود . كاردینال مسئول كلیسا كم كم به او
فشار می آورد كه نقاشی دیواری را زودتر تمام كند.
نقاش پس از روزها جستجو، جوان شكسته و ژنده پوش و مستی را در
جوی آبی یافت . به زحمت از دستیارانش خواست او را تا كلیسا بیاورند،
چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن نداشت.
گدا را كه درست نمی فهمید چه خبر است، به كلیسا آوردند : دستیاران
سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع، داوینچی از خطوط بی تقوایی، گناه و
خودپرستی كه به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداری كرد.
وقتی كارش تمام شد، گدا، كه دیگر مستی كمی از سرش پریده بود،
چشم هایش را باز كرد و نقاشی پیش رویش را دید و با آمیزه ای از شگفتی
! من این تابلو را قبلأ دیده ام : و اندوه گفت
داوینچی با تعجب پرسید: کی؟
‐ سه سال قبل، پیش از آنكه همه چیزم را از دست بدهم . موقعی كه در
یك گروه همسرایی آواز می خواندم، زندگی پر رویایی داشتم و هنرمندی از
«!!!! من دعوت كرد تا مدل نقاشی چهره عیسی شوم
پائولو كوئیلو ،« شیطان و دوشیزه پریم » برگرفته از كتاب
همیشه این گونه بوده است
معجزه عشق
دویدن را بیاموز
و دویدن که آموختی ،
پرواز را
راه رفتن را بیاموز،
زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند
دویدن را بیاموز ،
چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زودباشی،
دیر
و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی،
برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی
من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ،
دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت
بادها از رفتن به من چیزی نگفتند،
زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند
پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند
پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند
اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت
کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید
و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست
آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت
تیمارستان
هنگامی که سرگرم این کار بود، ماشین دیگری به سرعت ازروی مهره های چرخ که در کنار ماشین بودند گذشت و آنها را به درون جوی آب انداخت و آب مهره ها را برد
مرد حیران مانده بود که چکار کند. تصمیم گرفت که ماشینش را همانجارها کند و برای خرید مهره چرخ برود
در این حین، یکی از دیوانه ها که از پشت نرده های حیاط تیمارستان نظاره گر این ماجرا بود، او را صدا زد و گفت:
آن مرد اول توجهی به این حرف نکرد ولی بعد که با خودش فکر کرد دید راست می گوید و بهتر است همین کار را بکند
پس به راهنمایی او عمل کرد و لاستیک زاپاس را بست.
هنگامی که خواست حرکت کند رو به آن دیوانه کرد و گفت: «خیلی فکر جالب و هوشمندانه ای داشتی.
پس چرا توی تیمارستان انداختنت؟
دیوانه لبخندی زد و گفت: من اینجام چون دیوانه ام. ولی احمق که نیستم
یاد دارم در غروبی سرد سرد!
میگذشت از کوچه ما دوره گرد
داد میزد : کهنه قالی میخرم
دست دوم جنس عالی میخرم
کاسه و ظرف سفالی میخرم
گر نداری کوزه خالی میخرم
اشک در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهی زد و بغضش شکست
اول ماه است و نان در سفره نیست
ای خدا شکرت ولی این زندگیست ؟
بوی نان تازه هوشش برده بود
اتفاقاً مادرم هم روزه بود
خواهرم بی روسری بیرون دوید
گفت : آقا سفره خالی میخرید ؟
نامه بدون نقطه
نامه مرحوم میرزا محمد الویری به مرحوم احمدخان امیر حسینی سیف الممالك فرمانده فوج قاهر
خلج رقمی فرستاده كه شروع تا خاتمه نامه تمام از حروف بی نقطه الفبا انتخاب و در نوع
خود از شاهكارهای ادب زبان پارسی به شمار می آید. انگیزه نامه و موضوع آن قلت در
آمد و كثرت عائله و تنگی معیشت بوده است. این نامه در زمان ناصرالدین شاه بوده.
بسمه تعالی
سر سلسله امرا را كردگار احد، امر و عمر سرمد دهاد. دعا گو محمد ساوه ای در كلك و
مداد ساحرم و در علم و سواد ماهر. ملك الملوك كلامم و معلم مسائل حلال و حرام. در
كل ممالك محروسه اسم و رسم دارم. درهرعلم معلم و در هراصل موسسم .در كلك عماد دومم
درعالم، درعلم وحكم مسلم كل امم سرسلسله اهل كمالم اما كو طالع كامكار و كو مرد
كَرَم؟
دلمرده آلام دهرم. كوه كوه دردها در دل دارم. مدام در دام وام، و علی الدوام در
ورطه آلام دهرم هر سحر و مسا در واهمه و وسواس كه مداح که گردم و كرا واسطه كار آرم
كه مهامم را اصلاح دهد و دو سه ماهم آسوده دارد. مكرر داد كمال دادم و در هر مورد
مدح معركه ها كردم. همه گوهر همه در، همه لاله همه گل، همه عطار روح همه سرور دل،
اما لال را مكالمه و كررا سامعه و كور را مطالعه آمد. همه را طلا سوده در محك ادراك
آورده احساس مس كردم و لامساس گو آمدم. اما علامه دهرم، ملولم و محسود و عوام
كالحمار محمود و مسرور ... لا اله الا الله وحده وحده دلا در گله مسدود دار در همه
حال كه كارهای همه عكس مدعا آمد علاوه همه دردها و سرآمد كل معركه ها عروس مهر در
آرامگاه حمل در آمد. عالم و عام لام و كرام، صالح و طالح، صادر و وارد، كودك و
سالدار، گدا و مالدار، همه در اصلاح اهل و اولاد و هر كس هر هوس در معامله و سودا
دارد آماده و اطعمه و هر سماط گرد آورده، حلوا و كاك، سركه و ساك، كره و عسل، سمك و
حمل، گرمك و كاهو، دلمه و كوكو، امرود و آلو، الی كلم كدو، همه در راه، مكر دعاگو
كه در كل محرومم و در حكم كاالمعدوم. اگر موهوم و معلول معدل سه صاع و دو درم ارده
گردد حامد و مسرورم. مگر كرم سر كار اعلی كه سرالولد و سرالوالد در او طلوع كرده و
دادرس آمده، درد ها دوا، وامها ادا و كامها روا گردد.
له طول عمر كطول المطر سواء له الدرهم، و كه المدر دهد مرد را كام دل كردگار همه
عمر آسوده و كامكار دل آرا همه كار و كردار او ملك در سما مادح كار او طول الله
عمره و دمره حاسده، هلك اعدائه، اعطه ماله، اصلح احواله و اسعد اولاده مدام السماء
سیب
خاطراتی از دکتر شیخ
دکتر مرتضی شیخ ، پزشک
انسان دوستی است که در دوران کودکی من در مشهد مشغول طبابت بود و کسی از اهالی مشهد
نیست که نامی از او یا خاطرهای از او نداشته باشد یا نشنیده باشد.
دکتر شیخ از مردم پولی نمی گرفت و هر کس هرچه می خواست توی صندوقی که کنار میز دکتر
بود میانداخت و چون حق ویزیت دکتر 5 ریال تعیین شده بود ( خیلی کمتر از حق ویزیت
سایر پزشکان آنزمان)، اکثر مواقع، سر فلزی نوشابه به جای پنج ریالی داخل صندوق
انداخته میشد و صدایی شبیه انداختن پول شنیده میشد.
محله ما در مشهد نزدیک کوچه دکتر شیخ است. مادرم از قول دختر دکتر شیخ تعریف می کرد
که روزی متوجه شدم، پدر مشغول شستن و ضد عفونی کردن انبوه سر نوشابه های فلزی است!
با تعجب گفتم: پدر بازیتان گرفته است؟ چرا سر نوشابه ها را می شورید؟
و پدر جوابی داد که اشکم را در آورد.
او گفت:
دخترم، مردمی که مراجعه می کنند باید از سر نوشابههای تمیز استفاده کنند تا آلودگی
را از جاهای دیگر به مطب نیاورند، این سر نوشابههای تمیز را آخر شب در اطراف مطب
میریزم تا مردمی که مراجعه می کنند از اینها که تمیز است استفاده کنند. آخر
بعضیها خجالت میکشند که چیزی داخل صندوق مطب نیاندازند.
خاطراتی از دکتر شیخ
- نقل از یك سبزی فروش :ابتدا كه دكتر در محله سرشور مطب بازكرده بود و من هنوز
ایشان را نمی شناختم. هر روز قبل از رفتن به مطب نزد من می آمد و قیمت سبزیها را
یادداشت می كرد اما خرید نمی كرد ، پس از چند روز حوصله ام سر رفت و با كمی پرخاش
به او گفتم : مگر تو بازرسی كه هر روز می آیی و وقت مرا می گیری ؟ وی گفت : خیر، من
دكتر شیخ هستم و قیمت سبزیجات را برای آن می پرسم تا ارزانترین آنها را برای
بیماران خودم تجویز كنم .
- از دكتر حسین خدیوجم نقل است :روزی در مطب دكتر بودم و او برای بیمارانش آب پاچه
تجویز می كرد. از ایشان پرسیدم چرا بجای سوپ جوجه ، آب پاچه تجویز می كنید ؟ ایشان
گفتند : چون برای جبران ضعف بدن بیمار مانند سوپ جوجه موثر است و مهمتر آنكه پاچه
گوسفند ارزان است .
- روزی در اواخر عمر كه دكتر در بستر بیماری بود و همانجا هم بیمار می دید، یكی از
فرزندان وی به ایشان پیشنهاد كرد حداقل ویزیت را 5 تومان كنید ، دكتر در جواب گفت :
عزیزم من یا دیوانه ام یا پیغمبرم ، اگر دیوانه ام كه با دیوانه كاری نمی توانید
بكنید و اگر پیغمبرم بیخود می كنید به پیغمبر خدا دستور می دهید .
- روزی مردی از دكتر سئوال می كند: شما چرا با این سن و خستگی ناشی از كار از موتور
سیكلت استفاده می كنید؟ دكتر در جواب می گوید :منزل مریضهایی كه من به عیادتشان می
روم آنقدر پیچ در پیچ است و كوچه های تنگ دارد كه هیچ ماشینی از آن نمی تواند عبور
كند، بنابراین مجبورم با موتور به عیادتشان بروم .
و آری این اوج عزت انسانی است ، طوری زندگی كند كه حتی نام خود را هم به فراموشی
بسپارد و بحدی در خدمت مردم و البته برای رضای خالق غرق باشد و پس از مرگ احسان و
عظمت كارش آشكار گردد. دكتر شیخ بیش از اینكه دكتر باشد معلمی بود كه اخلاق همراه
با مهربانی و صفا را به شاگردان و مریدان مكتبش آموزش داد
سخن زرتشت
از زرتشت پرسیدند زندگی خود را بر چند اصل بنا كردی
فرمود چهار اصل
دانستم رزق مرا دیگری نمیخورد پس آرام شدم.
دانستم كه خدا مرا میبیند پس حیا كردم.
دانستم كه كار مرا دیگری انجام نمیدهد پس تلاش كردم.
دانستم كه پایان كارم مرگ است. پس محیا شدم
سخنان بزرگان3
- آنانکه تجربههای گذشته را به خاطر نمیآورند محکوم به تکرار اشتباهند.
- وقتی به چیزی میرسی بنگر که در ازای آن از چه گذشتهای.
- آدمهای بزرگ شرایط را خلق میکنند و آدم های کوچک از آن تبعیت میکنند.
- آدمهای موفق به اندیشههایشان عمل میکنند اما سایرین تنها به سختی انجام آن میاندیشند.
- گاهی خوردن لگدی از پشت، برداشتن گامی به جلو است.
- هرگز به کسی که برای احساس تو ارزش قایل نیست دل نبند.
-همیشه توان این را داشته باش تا از کسی یا چیزی که آزارت میدهد به راحتی دل بکنی.
- به کسانی که خوبی دیگران را بیارزش یا از روی توقع میدانند، خوبی نکن و اگر خوبی کردی انتظار قدردانی نداشته باش.
- قضاوت خوب محصول تجربه است و از دست دادن ارزش و اعتبار محصول قضاوت بد.
-هرگاه با آدمهای موفق مشورت کنی شریک تفکر روشن آنها خواهی بود.
- وقتی خوشبخت هستی که وجودت آرامش بخش دیگران باشد.
- به خودت بیاموز هرکسی ارزش ماندن در قلب تو را ندارد.
-هرگز برای عاشق شدن دنبال باران و بابونه نباش، گاهی در انتهای خارهای یک کاکتوس به غنچهای می رسی که زندگیت را روشن میکند.
- هرگاه نتوانستی اشتباهی را ببخشی آن از کوچکی قلب توست، نه بزرگی اشتباه.
-عادت کن همیشه حتی وقتی عصبانی هستی عاقبت کار را در نظر بگیری.
- آنقدر به در بسته چشم ندوز تا درهایی را که باز میشوند، نبینی.
- تملق کار ابلهان است.
- کسی که برای آبادانی میکوشد جهان از او به نیکی یاد می کند.
- آنکه برای رسیدن به تو از همه کس میگذرد عاقبت روزی تو را نیز تنها خواهد گذاشت.
- نتیجه گیری سریع در رخدادهای مهم زندگی از بیخردی است.
-هیچ گاه ابزار رسیدن به خواسته دیگران نشو.
- از قضاوت دست بکش تا آرامش را تجربه کنی.
- دوست برادری است که طبق میل خود انتخابش میکنی .
کم کم یاد خواهی گرفت
تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را
اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر
و یاد میگیری که بوسهها قرارداد نیستند
و هدیهها، معنی عهد و پیمان نمیدهند.
کم کم یاد میگیری
که حتی نور خورشید هم میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری
باید باغ ِ خودت را پرورش دهی به جای اینکه
منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.
یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی
که محکم باشی پای هر خداحافظی
یاد میگیری که خیلی میارزی.
روزی مردی داخل چاله ای افتاد
یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای!
یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!
یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!
یک یوگیست به او گفت : این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند!!!
یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت!
یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!
یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پیدا کن!
یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است!
یک فرد خوش بین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!!!
سپس فرد بی سوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بیرون آورد!...
ریسمان ذهنى
وقتى شبانگاه گروه به آنسوى کوهستان رسیدند و در معبد شروع به استراحت نمودند. شیوانا در جمع شاگردان سوالى مطرح کرد و از آنها خواست تا اثر گذارترین خاطره این سفر یک روزه را براى جمع بازگو کنند. تقریبا تمام اعضاى گروه مسخره کردن صبحگاهى جوانان کنار جاده را به شکلى بازگو کردند و در پایان خاطره از این عده به صورت جوانان خام و ساده لوح یاد کردند.
شیوانا تبسمى کرد و گفت: شما همگى متفق القول خاطره این جوانان را از صبح با خود حمل کردید و در تمام مسیر با این اندیشه کلنجار رفتید که چرا در آن لحظه واکنش مناسبى از خود ارائه ندادید!؟ شما همگى از این جوانان با صفت ساده لوح و خام یاد کردید اما از این نکته کلیدى غافل بودید که همین افراد ساده لوح و بىارزش تمام روز شما را هدر دادند و حتى همین الآن هم بخش اعظم فکر و خیال شما را اشغال کردند.
اگر حیوانى که وسایل ما را حمل مىکرد توسط افسارى که به گردنش انداخته شده بود طول مسیر را با ما همراهى کرد. آن جوانان با یک ریسمان نامریى که خود سازنده آن بودید این کار را کردند. در تمام طول مسیر بارها و بارها خاطره صبح و تک تک جملات را مرور کردید و آن صحنهها را براى خود بارها در ذهن خویش تکرار کردید.
شما با ریسمان نامریى که دیده نمىشود ولى وجود داشت و دارد، از صبح با جملات و کلمات آن جوانان بازى خوردهاید. و آنقدر اسیر این بازى بودهاید که هدف اصلى از این سفر معرفتى را از یاد بردهاید. من به جرات مىتوانم بگویم که آن جوانان از شما قوىتر بودهاند چرا که با یک ادا و اطوار ساده همه شما را تحت کنترل خود قرار دادهاند و مادامى که شما خاطره صبح را در ذهن خود یدک بکشید هرگز نمىتوانید ادعاى آزادى و استقلال فکرى داشته باشید و در نتیجه خود را شایسته نور معرفت بدانید.
یاد بگیرید که در زندگى همه اتفاقات چه خوب و چه بد را در زمان خود به حال خود رها کنید و در هر لحظه فقط به خاطرات همان لحظه بیندیشید. اگر غیر از این عمل کنید، به مرور زمان حجم خاطراتى که با خود یدک میکشید آنقدر زیاد میشود که دیگر حتى فرصت یک لحظه تماشاى دنیا را نیز از دست خواهید داد
برچسب ها:
شیوانا ،
سن من و پدرم
وقتی من ۲ ساله شدم پدرم ۳۲ ساله شدیعنی ۱۶ برابر من
چگونه یك خبر بد را اطلاع دهیم
چند لحظه بعد در اتاق باز و دکتر جراح – با لباس سبز رنگ – از آن خارج می شود. زن نفسش را در سینه حبس می کند.
دکتر به سمت او می رود. زن با چهره ای آشفته به او نگاه می کند...
تبلیغات